عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

عشق مامان و بابا 4 ساله می شود.....(خدایا شکرت)

تقدیم به عشقم و نفسم  سارینای عزیزم  عزیز دلم  روز تولد تو یاد اور عشق است عشق برای خانواده   عشق از سوی پروردگار که فرصت با تو بودن را به ما داد   عشقی که برای شکرانه اش  هر سال تولدت را هزاربرابرش سجده کنم     و برای با شکوهتر بودن تولدت  هر کار کنم باز هم کم است     فرشته و هدیه اسمانی من تولدت مبارک خدایا شکرت.... عشق مادری ام به یک فرشته کوچولو وارد پنجمین سال شد...امیدوارم لیاقت داشته باشم که سالیان سال مامان سارینا جونم باشم. خدای مهربون... ...
26 فروردين 1394

نوروز 1394 مبارک....

سلام مامان جونم.... خدا رو شکر امسال هم نوروز 94 به خوبی و خوشی سپری شد و وارد سال 1394 شدیم. در پست های قبلی برات گفتم که در بهمن ماه سال 93 به طور خیلی ناگهانی پام شکست ... خلاصه هر جوری بود من و بابا در دقیقه 90 خونه تکانی رو تموم کردیم ولی سارینا خانوم هم در این مدت از هر نوع فضولی کم نگذاشت ... این عکس مربوط می شه به هفته آخر اسفند 93 که سارینا خانوم از مهد اومده بود و بهش ماهی سفره هفت سین داده بودن... و اینجا هم بدون اینکه به من و بابات بگی به شیوه خیلی قشنگی داری خودت رو به کابینت بالای یخچال می رسونی که غذای ماهی ها رو برداری... دیگه صبح به صبح کار سارینا جونم این شده بود که اول به ماه...
23 فروردين 1394

سارینا و علی اخصر و قریه !!!!

یک نفر عنوان این پست رو بخونه فکر می کنه داریم در مورد متن عربی صحبت می کنیم..... علی اخصر و قُریه!!!! قربونت برم که این قدر ساده و بی ریا اسم عروسک هات رو خودت انتخاب می کنی. یک عروسک خواب داشتی که مامانی برات خریده بود ... تقریبا بعد از سه سالگی ات بهش علاقه پیدا کردی و این در حالی بود که در این چند سال بهش نگاه هم نمی کردی و خلاصه اسم این عروسک رو گذاشتی علی اخصر نه علی اصغر!!!! چون در ایام محرم قضیه به شهادت رسیدن حضرت علی اصغر رو برات می گفتم تقریبا بعد از محرم بود که این اسم رو انتخاب کردی ... بعد از مدتی باباجی یک سفر به قشم داشت که یک عروسک برات آورد و گفتی می خواهی اسمش رو مریم بگذاری که بشه آبجی علی اخصر ....
23 فروردين 1394

پروژه عظیم و پر دردسر گوشواره گوش کردن!!!(3سال و 9ماه)

سلام به دختر ماهمون... مامان جون، تقریبا داشت 4 سال شما تموم می شد و خود من زیاد میل به سوراخ کرن گوش شما نداشتم ...چون خیلی از اطرافیان از دردسرهاش شنیده بودم ولی دیگه بزرگ شدی و چون فاطمه یاس گوشواره انداخته بود خیلی علاقه نشون می دادی و خودت از من و بابا می خواستی که برات گوشواره بخریم. خلاصه بعد از کلی مشورت و پرسیدن از این و اون، با مامانی و بابا محمد و زنعمو فریبا رفتیم مطب و این هم عکس سارینا خانوم در دی ماه 93 قبل از سوراخ کردن گوش:   دیگه از اون روز به بعد خیلی به گوش هات حساس بودی و اصلا نمی گذاشتی که دست به گوشت بزنیم و چربش کنیم. هر بار که می خواستیم چرب کنیم کلی گریه می کردی و واقعا داشت...
23 فروردين 1394

ورود عضو جدید (محمد آریا تولدت مبارک)

سلام به دخترکم..... بالاخره پسرعموی کوچولوت ، محمد آریا جون به دنیا اومد..... خیلی عجله داشت و زودتر می خواست از شکم مامانش بیاد بیرون و همین شد، آقا پسرمون 7 ماهه به دنیا اومد.... محمد آریا ، بعدازظهر 9 اسفند ماه به دنیا اومد.... به زنعمو ایمانه هم تبریک ویژه می گیم چون خیلی سختی تحمل کرد و چند ماه استراحت مطلق بود تا بالاخره صحیح و سالم پسر کوچولوش به دنیا اومد. از این جا هم من و سارینا و بابا محمد به عمو مهدی و زنعمو ایمانه تبریک می گیم... ایشالاه که سالیان سال باهم شاد و خوشحال و سلامت باشن. سارینا شدیدا منتظره دیدن پسر عموش هست و وقتی اسمش رو فهمیده بود گیر داده بود که من می خواستم اسمش رو امیر...
9 فروردين 1394

یک اتفاق باورنکردنی (پای من و گچ) !!!!

سلام.... هنوز که هنوزه خودم هم باورم نمی شه که در عرض چند ثانیه چه بلایی سرم اومد... ولی باز هم خدا رو شکر که عاقبتش خیر بود. قضیه از این قرار بود که 22  بهمن 94 بود که طبق رسم هر سال برای خرید عید به تهران رفتیم.. روز 23 بهمن برای خرید به سمت مترو می رفتیم که زمین خیس بود و از یک پل خیلی کوچیک سر خوردم و در عرض چند ثانیه تموم دنیا دور سرم چرخید و حتی به قدری ضربه شدیدی به پام وارد شد که تمام سیستم بدنم بهم ریخت و تا مرز بیهوشی رفتم و تمام توجه ام به دخترکم بود که با کلی ترس و دلهره من رو نگاه می کرد و به خاطر سارینا به زور چشم هام رو باز نگه می داشتم که بی هوش نشم خلاصه چند دقیقه ای روی جدول کنار خیابون ...
9 فروردين 1394